|
عروسک مرده
|
خب ...نمیدونم باید از کدوم واژه برای تعریف بعضی از آدمها استفاده کرد...نه اینکه نباشه ...مسخرست..اونهایی که نمیتونی رفتارهاشونو پیشبینی کنی...اونهایی که برای خودشون قانونهای من در أوردی دارند...اونهایی که با یک کشمش گرمیشون میشه با یک مویز سردی...اونهایی که همیشه حق با اوناست و همیشه اونهاهستند که درست میگن... اونهایی که اونی نیستن که وانمود میکنند...مثلا دارند از شدت حسادت میترکند اما به روی خودشون نمیارن ...صد بار قول میدن صد بار میشکونند... اونهایی که نمیتونی روشون حساب باز کنی و همیشه یه طرفشون میلنگه ...راستش رو بخواین این پست مخاطب خاصی نداره فقط خواستم بگم... بفهمم ...میشه آدمهای اینطوری رو عوض کرد؟میشه؟آیا میشه به آدمی که حتی نمیتونه خودش رو کنترل کنه و این حق رو به خودش میده که همسر و یا فرزندش رو کتک بزنه اعتماد کرد...دوست دارم بدونم ...
معمایی است این آدمیزاد
همه چیز این روزها با لعنتی شروع میشه...وقتی منتظری واسه اینکه کارهای شخصی تو رو یکی دیگه انجام بده.(خود کرده را تدبیر نیست)اصلا کل این درد و مرض و بدبختی های مثل اسمارتیس رنگی رنگی از همین خودم کردم ها در میاد.
آخ لعنتی نمیتونم برش دارم
وای لعنتی ولم نمیکنه
اوف لعنتی چه بد قلق شدم
اییی لعنتی تموم شو دیگه
...
بگذریم نه؟
مارم من منو ترک کرده و بیمار شدم.
روزگاریست.
قدیمی ها میگفتند هر آدمی یه مار داره که حافظ سلامتیشه...اما اگه میزان کارهای بدش زیاد بشه مارش قهر میکنه و میره و اون بیمار میشه...ای داد بیداد فکر کنم من میزان بدی هام دیگه خیلی زیاد شدن انگار...
وقتی به شباهت آدمها به هم فکر میکنم از این همه شباهت دردم میگیرد.همه به هم دروغ میگویند و این به من و تو وما و شما ختم نمیشه،اونی که بیشتر اصرار در دروغگو نبودنش داره بیشتر از همه دروغ میگه.بدترینش اینه که به من خودش دروغ میگه و سر خودش کلاه میزاره.قدیم تر ها با خودم میگفتم چرا بعضی ها انقدر منزوی هستند و از جمع میترسند.مثل خودم.اما بعد ها فهمیدم وقتی حرفی برای گفتن با همه همین آدمها نداری همان بهتر که به تنهایی خودت خو کنی.به قولی گفتنی:هر که بیشتر دم از برادری زند ،دشمنی ظالم تر خواهد گشت.نه افکارم منفیه نه میخوام بگم همه آدمها دشمنند و نا مهربان.اما ...هر چه هست همین است،جریان جریانه همان با همان و تنهایانه،جریان جریانه همان در ذهن خود طناب دار بافتنه،دیگر دوره دوره جان برای دوست دادن نیست،دوره دوره هر کس گلیم خودش رو از آب در بیاره برده،نخوری میخورنته.بگذریم...
نوشتن این روزها در حوصله ام نمیگنجد.وقتی به این حال و روز می افتم یعنی چیزی یا کسی ذهنم را می آزارد.
گاهی سکوت ، جواب تمامی آنی است که میخواهی بگویی.
گاهی سکوت، تمامی آن لحظه ای است که میخواهی با کلامی در هم بشکنی.
اگر بگویم که اینروزها چه لحظه های سرشار از تاسف داشته ام باورت میشود؟
اگر بگویم چقدر دلم برای آن همه درد سوخت باورت میشود؟
اگر بگویم از اینکه دستم برای گرفتن دستت در آن همه روز سخت کوتاه است رنج کشیده ام باورت میشود؟
فقط به این صفحه مجازی خیره شدن و اشک ریختن برایت شد تمامی روزهای گذشته.
دیگر جرات شنیدن هیچ خبری از تو را ندارم وطنم.
نمیدانم اما میدانم که همه چیز میشود هم بد باشد هم خوب
نمیدانم اما میدانم هر جایی نمیشود سفره دلت را باز کنی ، که گاه مسجدش مهمان کش میشود همین و بس.
نمیدانم اما میدانم امروز روز هر چیزی را میشود خرید حتی دستخط آدم ها را.
عجب طوفان زده بازاری شده این دنیا.
باید از سبز گذشت
باید به دریا رسید
بمانید همانجا که ستاره هایش نزدیکتر هستند به آدمها .می گویند ما هر چه را داریم قدرش را نمی دانیم و هی چشممان به داشته های دیگران است یک کمی از خودتان فاصله بگیرید بعد به وضعیتتان نگاه کنید
داستانی دارد زندگی اتان انگار
لطفا از چشمم بیرون بیا می خواهم کمی به خودم نگاه کنم(
متعجبم از این همه دغل بازی و دروغ.براستی زندگی ارزشش را دارد که اینطور به جان هم افتاده اند همه؟
چند روزیست به خانه جدید آمده ایم.خانه مان بزرگ است بر بلندی ...شب هایش میشود ماه را در نزدیکی دید...کی گفته بود هر جا بروی آسمان همین رنگ است ...آسمان اینجا که رنگ دیگریست ...به تو نزدیک ترند ستاره ها و ماه و خورشید...حتی ابرهایش را میشود لمسید.یک صندلی،یک فنجان قهوه و یک دنیا فکر و خیال،شب های مثل روز اینجا را تعریف میکند برایم.راستی چه بهار و تابستانیست در این ور دنیا همیشه عادت کرده بودم شب هوا تاریک است و روز روشن...اما حالا مجبوری برای تابستان هایت پرده تیره بخری تا خوابت ببرد و چشمانت گول روشنی هوا را در نیمه شب نخورد.اما براستی تابستان زیبایی دارد.
حالم را میگیرد این دنیای پر سیاست عوضی.
گاهی آدم از اینهمه گلایه تهوعش میگیرد.
خسته ام از کار زیاد و استراحت کم،از بدنم بیشتر از توانش انتظار دارم.
دلم آن شادی های کوچکم را میخواهد.
چند روزیست مدام به بازگشت فکر میکنم،آدم در وطنش انگیزه های قوی تری برای زندگی و بودن دارد.
با خودم دعوایم شده،میخواهم حال خودم را اساسی بگیرم.
دروغ نگویم خالیم،مثل یک رباط،کار ،خانه،کار،خواب.
وقتی بی هدف تلاش میکنی بیشتر خسته میشوی،چوپان بی مزد و مواجب،هر کس به فکر خودش است،دوستی ها بی ارزش و آدمها تنهایند.
نمیدانم اما موش ها وضعشان انگار بهتر است از آدم ها.
دنیای من هم شده همین...پرستاری از یک عده معلول بیگناه و داد بیداد کردن سر همکار ها که آهای...اینها آدمند به جان شما آدم باشید شما هم ....و آن بقیه که در بالا گفتم.ای بابا...