|
وقتی مثل یک موش شب زنده داری میکنی و نور چشمانت را میزند وقتی هیچ چیز مشخص نیست، مرزی نیست،من انگار سالهاست اینجا جا ماندم و کسی مرا نمیخواند ،شاید نمیداند،نمیداند اینجا زنی هر روزش را به انتظار میگذراند،به دوست داشته شدن عادت نکن،وقتی کنار این همه های و هوی قلبت بی پروا میکوبد چه میکنی ؟به کجای این نا کجا بیاویزم برای کف دستی مهر . + نوشته شده در 2011/8/18 توسط عروسک مرده |
روزهایم می آیند و میروند.درد بی درمان درد این همه دردمند هنوز روحم رو آزار میده و هنوز وقتی به یادم می آیی میگریم.راستی تو هم این نوشته ها را میخوانی ؟ راستی روزگارت خوب است.خوب میخوری؟آخر عاشق خوردن بودی .راستی هنوز دوست داری موهایم را افشان کنم و برایت برقصم و تو نازم کنی و بلند بلند بخندی و بگویی خوشا به روزگار کسی که هر روزت را با او قسمت میکنی؟دلم برایت تنگ است.من فکر میکردم تو هرگز نخواهی مرد و این که تو ابدی هستی .اما ...راستی یادت هست گفتی عشق از نان شبت مهم تر است اینکه من باید یاد بگیرم هر روز مهر ورزیدن را... بیا برایت بگویم بعد رفتن تو آن خانه که خاطراتت را با خود داشت به بهای کلانی فروخته شد به بنگاهیی سر خیابان. و من بازگشتم به دیار ...پایم یاری ام نکرد سری بیایم درد دل کنم رفتم در خانه ات همان خانه که من دیده باز کرده بودم در اتاقهایش...سخت غریب بودم میدانی ؟نشستم پشت در خانه مردم ...که روزی خانه ات بود زار زار گریستم صدایت کردم اما ...همسایه فضولت یادت هست ؟دلش سوخت برایم دعوتم کرد به شربت ...گفت تو ماه هاست رفته ای و این که دلت برایم تنگ شده بود و اینکه دوستم داشتی زیاد و اینکه نگران بودی و اینکه بعد رفتنم تنها شدی .آخ...آّخ آمدم بگویم دلم گرم است این روزها...دیگر دلواپسم نباش...اما کاش بودی و میدیدی دردش با من مشترک است و به اندازه خودت مهربان. + نوشته شده در 2011/4/10 توسط عروسک مرده |
تا کجای این ناکجا میشود دوام آورد.تا کجای این محنت زده روزگار تلخ می شود شنید اما شنیده نشد؟تا کجای این آدمها میشود قضاوت شد و قضاوت نکرد. بیتابی های روزهای نیامده و رفته را چه کسی پاسخگو میشود؟چه کسی قانون من در آوردی آدمیزاد را از روز ازل نوشته است؟کو منطق؟اصل؟ایمان؟و رضایت... آهای دنیا مگر نگفته بودمت هر چه بخواهی میکنم چرا دوباره شرط ؟چرا دوباره دهن کجی ؟دیواری از دیوار من کوتاه تر نبود؟به کجای این نا کجایت بیاویزم که سراسرش درد است و استفراغ. + نوشته شده در 2010/9/11 توسط عروسک مرده |
هر روز که میگذرد به کثافت بودن این موجود ۲ پا بیشتر پی میبرم.آدم شرمش میشود وقتی زنده است و نفس میکشد ،حالم از اینهمه دو رویی به هم میخورد،باورم نمیشود.باورم نمیشود... + نوشته شده در 2010/7/20 توسط عروسک مرده |
احساس نا امنی و سر درگمی میکنم انگار روی بوم زندگی من هزاران لکه ی رنگ پاشبده باشند آن هم به عمد.نمیدانم چگونه میشود پاکشان کرد تا ردی از گذشته بر آن نماند...میان این همه از هم پاشیختگی تنهایی ام را با اتاق قسمت میکنم.بیخواب میشوم و بیتاب.شب حکایتیست برای خودش.گاه کوتاه ،گاه بلند.دلم کلبه ای در دل کوه میخواهد بی سر خر.دلم یک عالمه درد دل در خودش دارد بی آنکه بداند به که باید بگویدشان.دلم این همه تنهاست و آن همه دروغ را باور کرده است.دلم به خودش دروغ میگوید.دلم بی تابی میکند.چه احمق است این بیچاره. + نوشته شده در 2010/7/3 توسط عروسک مرده
همه چیز بدتر از آن است که فکرش را میکردم...باید چیزی جایی جا مانده باشد + نوشته شده در 2010/5/23 توسط عروسک مرده |
همه چیز در حال تغییر بزرگی در زندگی منه،دارم تمرین میکنم به گذشته برگردم ،دوباره خودم در چارچوب خودم ببینم.برای اینکار تحمل شرایط کمی سخته اما چاره ای نیست.همیشه تغییر رو دوست داشته ام.در درونم چیزی همیشه در تلاطمه،ترس نیست ...هیجان هم نیست،چیزیست که نمیشناسمش،زخم خورده ام زخمی که درمانش آسان نیست اما میخواهم درمانش کنم من میتوانم. + نوشته شده در 2010/4/17 توسط عروسک مرده |
+ نوشته شده در 2010/3/14 توسط عروسک مرده
آنروزها رفتنتد...آنروزها که میشد پر شد از عطر گل یاس حیاط پشتی خانه مان،در گیر بودن با انجیر های پخته و دور از دسترس درخت پیر باغ و حسرت کشیدن برای آلوچه های نارس و منع شده .۱۰ ساله بودم که نهال سیب را با مادرم در حیاط خانه کاشتیم من کوچک بودم و نهال هم کوچک تر از من،نهال بزرگ شد و بر باری داد و من همچنان کوچک ماندم،نمیدانم این حس بویایی من است که تغییر کرده یا همه بو های دنیا،آنروزها هر چیز عطر خاص خودش را داشت،عطر گل مریم و نرگس و یاس،رز قرمز باغچه،آبیاری صبحگاه و هنگام غروب،بوی نم خاک آب خورده در یک غروب گرم تابستان،عصرانه های مادر در ایوان خانه ،و آنهمه رنگ.نور.عشق.و...دریا. دریا آرام بود.شن ها داغ.پاهای کوچکم میسوخت برای رسیدن به آب.و چه لذتی داشت فرو کردن آنهمه گرمی را در خنکای دریا.گوش ماهی های شکسته و تنها،موج های نرم بر تن ساحل،هوس خزر به سرم زده،هوس هوای شرجی آنجا.هوس نم .آنهمه نمناکی ،چنان در ریه ات ته نشین شود که نفس کشیدن از یادت برود،بوی بلال.بوی نان تازه از تنور در آمده با پنیر و ریحان.هوسناکم امروز از همه آن دیروزها.هوس آن بته های خار کنار ساحل که میخراشید دست و پایم را.هوس چیدن تمشک های وحشی و قرمز و سیاه و بلعیدنش را .هوس حس گزیده شدن زبانت از یک مورچه که با آنهمه لذت به دهان برده ای. کجاست؟آن دورها.در سرزمین خاطره ها. های خزر ،اینجا دلم تنهاست،خودم تنها.هوایت به سرم زده اینروزها،بیتابم . + نوشته شده در 2010/3/14 توسط عروسک مرده |
آدمی موجود پیچیده ایست نه؟چند روز پیش از تو حرف میزدم ای تنها مانده یک خیال...چه دوری امروز...تنها خاطره ای گنگ که انگار دارد به ۱۰۰ سالگی اش نزدیک میشود.یادم می آید به من گفتی بزرگ شو ،بزرگ باش ،بزرگی کن.بزرگ یعنی چه نازنین؟برای بزرگ شدن چه لازم بود؟کتاب هایت؟آنروز پشت چاه حیاط خانه پدری ام...آنروزها هنوز مادر چاه آب را محترم میشمارد ،هنوز چاه آب داشت...بادت هست گلدان های دور چاه آب خانه قدیمی پدری من؟تو گفتی برای بزرگ شدن یک راه بیشتر نداری ،راه سختی بود اما من گوشم به حرفهایت بود ،گفتم باشد ...و شدم آنچه تو گفتی ...آنچه تو خواستی...اما نشد،نشد که بشود...چرا پس من بزرگ نشدم؟معنای معنی اش چه بود؟هوس بود یا عشق؟هوس یعنی چه؟و این را که تو میگفتی...آری همان که تو گفتی یادت هست؟فروغ بود همه چیز آنروزهای کودکی ام و چه نازنین بود فروغ...مرا چه شده؟نه برزگ شدم ،نه کوچک ماندم.آموزگار بودی یا پزشک؟شمس بودی یا کافکا؟سارتر بودی یا شیخ بهایی؟چقدر خندیدیم به کمدی الهی دانته وقتی من مثل خر در گلش مانده بودم.آهای بچه شعر از تی اس الیوت بود نه اخوان ثالث...ها ها ها آخر اینها چه ربطی داشتند به هم وقتی من در ۷ سالگی دکنر ژیواگو میخواندم و در هوای دافنه دوموریه و برونته نفس میکشیدم...چشم باز کردم سامرست موام و تولستوی و ویکتور هوگو دورم را گرفته بودند...پرویز قاضی سعید هم می آمد ،عزیز نسیم هم...وای که آن هوا را دوست داشتم ...خطا از آن روز شروع شد ...جنایات و مکافات...آمدند ...اما من بزرگ نشدم...وقتی هدایت و کافکا و کامو آمدند ،وقتی سهراب آمد و نیما وقتی دیگر برایم همه چیز یک صفحه سفید بود...باز هم بزرگ نشدم...میدانستی تو بوی مولانا را میدادی وقتی با هم مثنوی میخواندیم ...راستی چرا من با کلیات شمس تفال میزدم؟یادت هست...کریشنا...اوشو...بیا با هم از مارکس حرف بزنیم...میدانستی من میتوانم معلول همه علت هایت باشم؟اگر تو تو نبودی میتوانستم عاشقت باشم...شاید بودم اما به حرمت او که عاشقت بود فقط نگاه میکردم .گلهای بدی..ملال پاریس...مائده های زمینی.از همه جدا شدم...حال بگو...سر از همه جای این علت بازار در آوردم بی اینکه دستی یاریم کند...دیگر وقت نبود باید برشت میخواندم و بودن یا نبودن حفظ میکردم.هرگز یک نقش را تا آخرش بازی نکردم...همیشه دلیلی داشتم...میدانستی باز هم بزرگ نشدم.سقراط،بقراط،افلاطون،کانت،نیچه،شوپنهاور،حتی پیکاسو و فریدا هم کاری از پیش نبردند.رفتم ،آمدم،هستم،اما هنوز بزرگ نشدم،راستی تو هنوز عادت بد نوشتن در حاشیه آن همه کتاب را یادت هست؟یادت هست میگفتی کرم کتاب شدی به کنار چرا دیگر کار خرابی میکنی تویش؟من هنوز حاشیه سفید دوست ندارم.من هنوز کوچکم .هنوز بربادرفته دوست دارم هنوزاز سرگردانی ژان والژان لذت میبرم من هنوز برنارد شاو را دوست دارم ...اما با همه اینها کوری هم بد نبود نه؟می آیی با هم پیرمرد و دریا را بینیم؟کازابلانکا را هم؟اینجا مونک و ایبسن دوره ام میکنند...اینجا تنهایی ام را با یکی مثل خودم تقسیم کرده ام اما هنوز بزرگ نشدم.راستی نگفتی بزرگ یعنی چه؟ بخواب...دیریست فراموش کرده ام تو را سالها پیش خاکت کرده ایم ،تو خاطره شدی...شاید دیگر جز استخوان هایت چیزی نمانده باشد.راستی هنوز به ژاندارک فکر میکنم...نگفتی آخرش بزرگ میشود بشوم روزی؟ + نوشته شده در 2010/3/10 توسط عروسک مرده |
|